تبليغاتX
هرچه مي خواهد دل تنگت بگو
    به نام خدای عاشقان  
                                 
ديشب غزلی سرود عاشق شده بود                                              
                                       با دست و دلی کبود عاشق شده بود
افتاد و شکست و زير باران پوسيد                                                   
                                             آدم که نکشته بود عاشق شده بود
                          علی طلوعی
بر پيکرم آشيانه بستی رفتی              
                              بگذاشتيم در اوج مستی رفتی
آهنگ دلم بود کنارت باشم                
قانون دل مرا شکستی رفتی
                                                    علی پورشهری
يک نفر مست پيش می آيد   
                                                            جام در دست پيش می آيد
چه کسی گفته که عاشقی جرم است
   اتفاق است پيش می آيد
علی طلوعی
من تشنه ام از سراب نفرت دارم                                                     
دريازده ام از آب نفرت دارم
با خود ببريدم به سراپرده ياس          
 آهسته من از شتاب نفرت دارم
                                علی پورشهری
گاه از اين مردم بی درد بدم می آيد              
و از اندوه گل زرد بدم می آيد
هر چه عشق است لگدمال خزان بايد کرد  
آه از اين واژه نامرد بدم می آيد
                                             علی پورشهری
خوشا عشقی که در افکار پيچد
چو پيچک در دل ديوار پيچد
نشيند بر دلی از جنس خارا
چو می در خانه خمار پيچد
حميد عظيمی
ابليس شدم برای کس خم نشدم
رانده شدم از بهشت آدم نشدم
گفتند برو که شايد آدم بشوی
آخر به شما چه به جهنم نشدم
؟
تو به من خنديدی و نمی دانستی من
 به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان در پی من تند دويد سيب را دست توديد
سيب دندان زده از دست توافتادبه خاک و تو رفتی
و هنوز خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم که چرا
((خابه کوچک ما يسب نداشت))
؟
حالمان بد نيست غم کم می خوريم       
کم که نه! هر روز کم کم می خوريم
آب می خواهم، سرابم می دهند        
       عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب      
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب بيمارم زدند       
                بی گناهی بودم و دارم زدند
 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست      
از غم نامردمی پشتم شکست
 سنگ را بستند و سگ آزاد شد     
يک شبه بيداد آمد داد شد
 عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام        
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
 عشق اگر اينست مرتد می شوم       
خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است     
       کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق  سردرگم شدم          
                   عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابی کسی خو می کنم      
        هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خجر بدست           
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست     
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
 درد می بارد چو لب تر می کنم    
طالعم شوم است باور می کنم
 من که با دريا تلاطم کرده ام       
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
 قفل غم بر درب سلولم مزن!        
من خودم خوشباورم گولم مزن!
 من نمی گويم که خاموشم مکن    
من نمی گويم فراموشم مکن
 من نمي گويم که با من يار باش    
من نمی گويم مرا غم خوار باش
 من نمی گويم،دگر گفتن بس است  
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
 روزگارت باد شيرين! شاد باش       
         دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
 آه! در شهر شما ياری نبود        
قصه هايم را خريداری نبود!!!
 وای! رسم شهرتان بيداد بود     
           شهرتان از خون ما آباد بود
 از درو ديوارتان خون می چکد       
          خون من،فرهاد،مجنون می چکد
 خسته ام از قصه های شوم تان     
        خسته از همدردی مسموم تان
 اينهمه خنجر دل کس خون نشد     
        اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
 آسمان خالی شد از فريادتان     
            بيستون در حسرت فرهادتان
 کوه کندن گر نباشد پيشه ام     
            بويی از فرهاد دارد تيشه ام
 عشق از من دورو پايم لنگ بود     
         قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
 گر نرفتم هر دو پايم خسته بود     
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
 هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!    
          فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
 هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!   
          هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
 هيچ کس اشکی برای ما نريخت     
هر که با ما بود از ما می گريخت 
 چند روزی هست حالم ديدنیست  
       حال من از اين و آن پرسيدنيست 
 گاه بر روی زمين زل می زنم    
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
 حافظ ديوانه فالم را گرفت        
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
 ما زياران چشم ياری داشتيم 
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم
+ نوشته شده در  84/09/14ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط افشین  | 

1. Tasvir
5. Roya
 
 
+ نوشته شده در  84/09/14ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط افشین  | 

غمگین تر از زمستان کیست ؟    پاییز - او هیچ گاه بهار را ندیده است .
 
 
     
 
 
پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد با این همه وقتی از منبر باد بالا می رود درخت ها چه زود به گریه می افتند .
 Image hosted by TinyPic.com
تیغه ء یک گیاه به یک برگ پاییزی گفت : " هنگام افتادن چه سر و صدایی می کنی ! همه ء رویاهای زمستانی مرا به هم می ریزی ."
برگ برآشفت و گفت : " ای فرومایه ء فرونشین ! موجود بی آواز بد خلق ! تو در هوای بالا زندگی نمی کنی و از صدای آواز چیزی نمی فهمی . "
آن گاه برگ پاییزی روی زمین خوابید و به خواب رفت . چون بهار فرا رسید باز بیدار شد و یک تیغه ء گیاه بود .
هنگامی که پاییز آمد و خواب زمستانی او را فرا گرفت و برگ ها از همه جا روی او می ریختند زیر لب با خود می گفت : " وای از دست این برگ های پاییزی ! چه سر و صدایی می کنند ! همه ء رویاهای زمستانی مرا به هم میزنند .
                                                    
                                                 جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در  84/09/14ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط افشین  | 

حقیقت تلخ ...
  

 

 زمانه غریبی ست و بیشتر از آن عجیب !

 روح در حال فنا شدن است و جسم حرف اول را می زند

 امروز کودکی را دیدم که روحش بزرگتر از جسمش بود و

 دیروز مردی را دیدم که ....

 خسته ام ،

 گاهی از خودم هم خسته می شوم !

 گاهی به وضوح می بینم و احساس می کنم که روحم زیر پاهای جسمم در حال هلاک شدن است

 چشمان معصومش را می بینم و صدای خسته اش که به زمزمه ای بیشتر شبیه است را می شنوم

 حقیقت تلخی ست ولی مدتی ست که فقط شده ام جسم ،

 یک جسم متحرک  ...  از روحم خبری نیست !

 هر چقدر که در جستجویش بودم نیافتمش

 حال خوشی ندارم ،

هنوز هم نمی دانم تقصیر از من است یا از جبر زمانه و یا ...

+ نوشته شده در  84/09/13ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط افشین  | 

گه!!!! قلبمو
اگه قلبمو شکستی به فدایه یک نگاهت
این منم چون گل پرپر گه نشستم سر راهت
تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم
اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم
اگه عاشقی یه درده چه کسی این دردو ندیده
تو بگو کدوم عاشق رنج دوری نکشیده
اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم
میون این همه آدمیه غریب و بی پناهیم
تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند
تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم
چی بگم وقتی که عاشق زخم تیغه هلاکه
همه بال و پر زدنهاشرقصه مرگی رویه خاکه
 
 
+ نوشته شده در  84/09/13ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط افشین  | 

 

از تمامی آقایون معذرت می خوام. لطفاً بهشون بر نخوره فقط یه مزاح کوچیکه.
واقعیتهای پنهان در مورد مردها !

 

 

1- چرا مردها داراي وجدان پاکي هستند؟
به اين دليل که هيچ گاه از آن استفاده نمي کنند .

 

2-   چرا مردها هميشه خوشحالند؟
چون آدم هاي بي خيال فقط مي خندند .

 

3-   چرا روانکاوي مردها خيلي سريع تر نسبت به خانم ها انجام مي پذيرد؟
زيرا هنگاميکه زمان بازگشت به دوران کودکي فرا مي رسد، مردها همان جا قرار دارند .

 

4-   اگر يک مرد و يک زن با هم از يک ساختمان 10 طبقه به پايين بيفتند کداميک زودتر به زمين ميرسد؟
خانم، چرا که آقا راه را گم مي کند .

 

5-   شباهت آقايون با آگهي هاي بازرگاني چيست؟
شما نمي توانيد يک کلمه از حرف هاي آنها را باور کنيد و هيچ چيز براي زماني بيش از 60 ثانيه دوام نمي آورد .

 

6-   ورزش کنار درياي آقايون چيست؟
هر موقع خانمي را در بيکيني مي بينند شکم هايشان را تو مي دهند .

 

7-   به يک مرد با نصف مغز چه مي گويند؟
با استعداد !!!!!!!!!!!!!!!!

 

8-   فرق بين نرخ اوراق بهادار با مردها در چيست؟
نرخ اوراق بهادار رشد مي کند .

 

9-   خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من مي تونم کارمو بهتر از اين انجام بدم .

 

10- 2 دليلي که مردها به مسائل کاري خود فکر نمي کنند
1- فکري ندارند .            2- کاري ندارند .

 

11- در آمريکا به يک مرد باهوش و با استعداد چه مي گويند؟
توريست .

 

12- آيا شنيده ايد که مردي مدال طلاي المپيک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد .

 

13- يک وضعيت غير قابل كنترل چيست؟
144 مرد در يک اتاق .

 

14- براي درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نياز است؟
3 تا، يک نفر ماهيتابه را بر روي گاز نگه ميدارد و دو نفر ديگر گاز را تکان ميدهند تا گرما به تمام سطح ماهيتابه برسد .

 

15- آقايون لباس هايشان را چگونه دسته بندي مي کنند؟
"کثيف" و " کثيف اما قابل پوشيدن" .

 

16- تنها يک مرد مي تواند يک ماشين ارزان قيمت 2 ميليون توماني بخرد و يک سيستم صوتي 4 ميليون توماني بر روي آن نصب کند .

 

17- يک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر مي کند، يک مرد 35 ساله به چيزي فکر مي کند؟
به قرار گذاشتن با بچه ها .

 

18- شما به مردي که همه چيز دارد چه ميدهيد؟
زني که به او نشان دهد چگونه مي تواند از آنها استفاده کند .

 

19- چرا عنکبوت هاي سياه پس از جفت گيري، جفت خود را مي کشند؟
به اين خاطر که مي خواهند قبل از شروع خرخر جلوي آنرا بگيرند .

 

2۰- آينده نگري يک مرد چگونه مشخص مي شود؟
به جاي يک بطري 2 بطري مشروب بخرد !!!!!!!!!!!

 

۲۱- چرا مردها به دنبال خانمهايي هستند که هيچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دليلي که آدمها ماشيني را دنبال مي کنند که هيچ گاه نمي توانند در آن رانندگي کنند .

 

2۲- شما با مرد مجردي که تصور مي کند بهترين هديه خدا نصيب او شده چه مي کنيد؟
او را مبادله مي کنيم .

 

2۳- چرا آقايون مجرد جذب خانم هاي با هوش مي شوند؟
دو چيز مخالف نسبت به هم کشش دارند .

 

2۴- شباهت آقايون با ماشين چمن زني در چيست؟
هر دو خيلي سخت به کار مي افتند، در هنگام کار سر و صداي زياد ايجاد مي کنند و حتي نيمي از وقت را هم نمي توانند به درستي کار کنند .

 

۲۵- فرق يک شوهر جديد با يک هاپوي جديد در چيست؟
بعد از يک سال هاپو هنوز هم از ديدن شما به هيجان مي آيد .

 

۲۶- نازکترين کتاب دنيا چه نام دارد؟
چيزهايي که مردان در مورد زنان مي دانند .

+ نوشته شده در  84/09/13ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط افشین  | 

 
 
 
 
ذي القعده 1426
ملتمس دعاي خير همه شما بزرگواران هستم.
 
اللهم عجل لوليك الفرج و العافيه و النصر
و اجعلنا من اعوانه و انصاره و شيعته
 
 

+ نوشته شده در  84/09/13ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط افشین  | 

روشن شده زين عيد، جهان تاريك
يا رب بنما ظهور مهدى نزديك

در گلشن زهرا، گل ديگر بشكفت
شد مولود معصومه، به احمد (ص) تبريك
 
 
 
 
ز افق نور ديگرى پيداست
جلوه هاى منورى پيداست
 
شادى بر هر كه بنگرى پيداست
شهد جان را چه شكرى پيداست
 
يم عصمت چه گوهر آورده
حجت حق چه دختر آورده
 
از تبار پيمبر آورده
آرى موسى ابن جعفر آورده
 
شهر قم اشيان آل عباست
حرم دختر ولى خداست
 
جلوه گاه تجلى حق است
اشرف از طور وادى سيناست
 
بارگاه جليل فاطمه است
آنكه نور دو ديده زهراست
 
آفتاب سپهر فخر و شرف
گل بى خار گلشن طاهاست
 
عمه اطهر امام جواد
خواهر طاهر امام رضاست
 
رحمت كردگار بر حرمش
دائما نازل از طريق سماست
 
استان فرشته دربانش
ملجا خاص و عام و شاه و گداست
 
دخت باب الحوائج است كزو
حاجت هر نيازمند رواست
 
سرمه اى از غبار مرقد او
بر مريضان نا اميد شفاست
 
درگهش همچو استان رضاست
باب اميد و استجاب دعاست
 
طوف قبر و زيارت حرمش
ارزوى تمام اهل ولاست
 
قول من زار فاطمه و جبت
فله الجنه مقصد اين ما واست
 
ان درى را كه گفته اند به قم
باز مى گردد از بهشت اينجاست
 
قبه و بارگاه و ايوانش
برتر از قدس و مسجد الاقصاست
 
بر سر اهل قم ز لطف خدا
سايه اش همچو سايه طوباست
 
شهر قم در پناه معصومه
در امان از مصائب دنياست
 
هر كه در خاك قم رذالت كرد
سر نوشتش به دست باد فناست
 
 
 
+ نوشته شده در  84/09/13ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط افشین  | 

بی تو بودن چقدر سخته
 
                   با تو بودن هم خودش درده
 
                              بی تو فکر کردن محاله
 
با تو بودن هم یه خوابه
 
گفته بودی تو را از یاد خواهم برد
 
       ولی نبردم
 
گفته بودی دل به دگری خواهم سپرد
 
       ولی نسپردم
 
گفته بودی فراموشت خواهم کرد
 
       ولی نکردم
 
گفته بودی غباری بر خاطرات خواهد نشست
 
       ولی ننشست
 
ومی خواهم بدونی
 
 اگه کفر نیست
 
گفته بودی تو دستت رو بالا بگیر خدا خودش می گیره
 
ولی ببین که اون دستم رو نگرفت
 
وبدان که
 
وبدان که
گرم یاد آوری یانه من از یادت نمی کاهم
من تو را چشم در راهم.
وبدان که
 در خیال و اندیشه من توئی
نه همین شب که همه شبها توئی
تو دلم تويي اون و با كسي آشنا نكردم
 
تا قيامت هم تو رو من از خودم جدا نكردم
وبدان که
شاید چیزی نمی گم ولی شبها تا سحر منتظرت می مونم
بخدا محاله به یادت نباشم
زیر آسمون پرستاره به یادت نباشم
کاش می شد
کنارم میماندی ودستم را دردستت می فشردی.
کاش می دانستی
 دلم برایت تنگ هست
به اندازه همین فاصله که ما بین من و توهست.
کاش می دانستم
این سکوت را تا به کی ادامه خواهی داد.
کاش می گفتی
که این بغض نشکفته تا به کی بشکفته خواهد شد.
وکاش می شد
می دانستم که این فاصله ها تا به کی برچیده خواهد شد.
من نمی دانم
بی من کجا رفتی و من بی توبه کدامین سرزمین پناه خواهم برد.
وتو ای ناز...  .  ....
بدان که
اکنون چون درختی خشک و بی بارم
وگلی خشکیده در سینه دارم
ومن هنوز در تردیدم
 که آیا گریزی ازاین فاصله نبود.
ومن هنوز هم در تردیدم
که آیا گریزی ازاین فاصله نبود.
ومن هنوز هم در اندیشه اینم
بعد از تو از كدام دريچه
آسمان را به تماشا بنشينم
 
ومن هنوز در پاسخ این سوالم
که آیا به راستی
خود کرده را هیچ تدبیر نیست
پس نقش تو در این ره چیست؟
 
آه نمی دانم
که این تقدیر من بود
یا سرنوشت تو بود
براي او كه وسعت قلبش به اندازه ي تمام عاشقانه هاي روي زمين است
براي او كه به رنگ آبي درياهاست
برای او که آفتاب مهرش هیچگاه در قلبم افول نمی کند
 
+ نوشته شده در  84/09/10ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط افشین  | 

 
گل سرخي که يه روز برام خريدي                اسمشو ميذارم راز دل غريبي
نامه هايي که برام تو مينوشتي                      بوي دستاتو ميده يار قديمي
   *****************                               
                                 از عشق
                                 زير بارون گريه کردم اشکامو نبيني
                                    نميدوني چقدر زيبا و دل فريبي               
                                       اشکاي من       هديه به تو                                 
            تو                              
مثل فرشته هاي خدا ميموني                 
  تو پاکي عاشقي و مهربوني                            
   مر

 

حم من     دستاي تو                              
           اشکام                           
                              اشکام دونه دونه دونه دونه دونه دونه               
                              ريختن روي گونت فکر کردي بارونه                         
           بي تو                           
                              بي تو ميميرم ميميرم ميميرم ميميرم              
                                       بي تو من آروم نميگيرم                
               
 

                                                                                           
 

 

 

 

 
 

 

 
+ نوشته شده در  84/09/10ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط افشین  | 

 
باد سرد خزانی گلبرگ های گل را به آهستگی تکان داد. گل ناله کنان خبر دوری خود را همراه باد به گوش بلبل شیدا آن عاشق مهجور فرستاد.
پرندهء زیبا با دل کوچک و پر از طپش خود جسم نحیف و بی رمقش را به گل رساند و ناله و زاری آغاز کرد : ای جفا پیشه  این چه وقت دوری کردن است؟  من چگونه درد هجران تو را تحمل کنم ؟
بیچاره گل شبنم خزانی از دیده فروبارید و به دلداری از بلبل شیدا پرداخت .
دقایقی چند نگذشته بود که باغبان پیر با صورت چروکیده و ابروان سپید پرپشت زمزمه کنان پیش آمده و در حالیکه کارد تیز و بران خود را در برابردیدگان اشک آلود عاشق بر گردن ظریف معشوقه گذاشته بود گفت : عمر تو پایان پذیرفته و من تاب و توان ندارم که مرگ تدریجی تو را تماشا کنم . به این جهت از گلستان خزان شده دورت می کنم .
باغبان دسته گل را برداشت در حالیکه هنوز در فراق بلبل شبنم های خزانی از چهرهء گل بر دستانش می چکید .
اندکی بعد باغبان پیر در آن دور دست ها مشغول کندن چالهء کوچکی بود و با خود می گفت : ای بلبل زیبا  تو نیز در دل خاک سرد مانند هزاران عاشق ناکام دیگر به خواب ابدی فرو رفتی ...

+ نوشته شده در  84/09/08ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط افشین  | 

 
اهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
 شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.

حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.

حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.

نتيجه گيري اخلاقي:
در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد
عشق چشم هايتان را کور نکند.
اهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
 شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.

حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.

حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.

نتيجه گيري اخلاقي:
در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد
عشق چشم هايتان را کور نکند.
اهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
 شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.

حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.

حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.

نتيجه گيري اخلاقي:
در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد
عشق چشم هايتان را کور نکند.
اهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
 شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.

حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.

حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.

حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.

نتيجه گيري اخلاقي:
در انتخاب همسر دقت کنيد.
نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد
عشق چشم هايتان را کور نکند.
+ نوشته شده در  84/09/08ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط افشین  | 

به نام او
 
یادمه اولین روز ، گونه هامو تر کردید
وقتی دیدید دیوونم ، حرفامو باور کردید
 
خیالتون راحت شد ، که بی شما می میرم
محبتو از اون وقت ، کمتر و کمتر کردید
 
گفته بودید با منید ، حتی اگه  نباشم
کلاغ خبر می آورد ، شب و با کی سر کردید
 
شما دوسم نداشتید ، از چشماتون می بارید
نمی دونم شعرامو واسه چی از بر کردید
 
از هر جا می گذشتید ، گل به پاتون می ریختم
شما به جاش تو قلبم ، هزار تا خنجر کردید
 
عزیز بودید فراوون ، زجرم دادید چه آسون
وجودتونو با زجر ، واسم عزیز تر کردید
 
چه روزایی که شونم ، پناه اشکاتون شد
رو زانو های خستم ،  خستگی رو در کردید
 
انگار خوشی نمی خواست ، من مزشو بفهمم
یه روز که گل می دادم ، نداده پر پر کردید
 
چیزی نبود تا اون روز ، آروم بودید و خوشبخت
تموم این کارا رو ، اون روز آخر کردید
 
پس نذرامون چی میشه ، حتما به یادتون نیست
واسه ضریح آقا ، نذر کبوتر کردید
 
حق با شماست ، من کجا ، شما کجا و تقدیر
میوهً خوشبختی رو ، همیشه نوبر کردید
 
من که چیزی نگفتم که دلتون گرفته
این اولین باره که شما باهام قهر کردید
 
همون کلاغه می گفت ، یه جا شما رو دیده
انگشت رو تو دست یه کس بهتر کردید
 
من که پسش ندادم ، دادم به همسایه تون
گفتم دیگه درست نیست ، شما ما رو پر کردید
 
یه چیزی می نویسم ، خدا منو ببخشه
اگه یه وقت بهم خورد ، منتظرم ، برگردید.........
 
نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد ، خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را ، یادم باشد روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست ...
 
نشد برم ، نشد نره ، نشد بخواد ، نشد بیاد
نشد ولی شاید بشه ، واسم دعا کنین زیاد.....
 
                                                    pat_mat_20000
 
+ نوشته شده در  84/09/08ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط افشین  | 

 
یک مصاحبه خواندنی با موضوع عشق:   (نتیجه اش باشه با خودتون  )
 
عشق توی این دوره و زمونه یعنی چه ؟
شر و ور
پس چه طوره که می گن فلانی عاشق شده ؟
خب بگن .منظورشون اینه که چشماش داره آلبالو گیلاس می چینه و زده به سرش و الا عشق کدومه.گشنگی نکشیده که عاشقی یادش بره!!!
یعنی آدمای گشنه عاشق نمی شن ؟
بابا دلت خوشه ها. وقتی دلت داره ضعف میره حالا گیرم که حوری بهشتی کنارت باشه همه جا را
نون می بینی!!
کسی که سیره چی ؟
اونم از سیری زده به سرش و هی می گه امواج آبی دریا و دشتهای زیبا و گل و بلبل و........
این که نشد با این حساب توی دنیا خیلی ها زده به سرشون !
یه جورایی!
حالا کدوم وفادارترن دخترا یا پسرا ؟
از لیلی و مجنون بگم یا بچه های حالا ؟
از هر دو.
بر عکس مجنون که فکر قیافه نبود حالا فقط فکر<قیافه> و <تریپ> هستن و عمرا" مثه لیلی و مجنون
تا آخرش وفادار بمونن. هر چند لیلی هم که می گفت عاشقه اولش با یکی دیگه ازدواج کرد و آخر سر
اومد سر نعش مجنون ! نتیجه اینکه مجنون وفادارتر بود ولی اکثر پسرای این دوره و زمونه اگه لیلی
بمیره میرن سراغ شیرین !!!!!!!!!
ولی پدر لیلی مجبورش کرد که با یکی دیگه ازدواج کنه خودش که نمی خواست.
ولی می تونست مقاومت کنه.
چطوری ؟
خودشو می کشت !
عجب راه حلی ! نظرت درباره ی این شعر چیه : (عاشقان را بگذارید بنالند همه / مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید.)
عمرا" منظورش عاشقای آب دوغ خیاری حالا باشه که کارت پستالشون یک قلب سرخه که یک تیر از وسطش رد شده ! این منظورش عاشقاییه که برای خدا بی تابی میکنن .
این شعر چی ؟ (عشق یعنی انتظار و انتظار...عشق یعنی هر چه بینی عکس یار....)
بابا بی خیال  این که شد نهی نهی فیلمای هندی.......آدم نباس اینقدر ها هم خودش را خار کنه. همینا زن ذلیلای آینده ن !
نظرت درباره ی فیلمای عاشقونه چیه ؟
خوشم نمی یاد. اکثرا"یک مرد روانیو با چند تا آواز و یه ساز و یه وسیله قتاله قاطی می کنن و........
چرا میگن عاشق غمگینه ؟
چه می دونم.چون یا آهنگ های غمگین گوش می دن یا هی آبغوره می گیرن !
آیا عاشق بیشتر توی خیال زندگی می کنه ؟
دقیقا". مثلا" دختره طرف یه تریپ معمولی داره توی خیال براد پیت می بینش. پسره هم همین طور. برای همینه که می گم چشماشون آلبالو گیلاس می چینه دیگه !!!
 
 موفق باشید
+ نوشته شده در  84/09/08ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط افشین  | 

 

تنهایی
تنهایی ام را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست
     گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
             غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را
          بر سفره رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست 
         حوای من! بر من مگیر این خود ستایی را که بی شک
             تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
                   آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
          تا روشنم شد در میان مردگانم، همدمی نیست
            همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش
            لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
                من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
              شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست
           شاید به زخم من که میپوشم ز چشم شهر آن را
             در دستهای بینهایت مهربانش مرهمی نیست
شاید و یا شاید ... هزاران شاید دیگر اگر چه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
+ نوشته شده در  84/09/08ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط افشین  |