تبليغاتX
هرچه مي خواهد دل تنگت بگو
 

امشب از دولت می دفع ملالی کردیم @ این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم
ما کجا و شب میخانه خدایا چه عجب @  کز گرفتاری ایام مجالی کردیم
تیر از غمزه ی
ساقی
، سپر از جام شراب @ با کماندار فلک جنگ و جدالی کردیم
غم به رویین تنی جام می انداخت سپر @ غم مگو عربده با رستم زالی کردیم
باری از تلخی ایام به شور و مستی @شکوه با شاهد شیرین خط و خالی کردیم
نیمی از رخ بنمود و خمی از ابرویی @ وسط ماه تماشای هلالی کردیم
روزه ی هجر شکستیم و هلال ابرویی @ منظر افروز شب عید وصالی کردیم
بر گل عارض از آن زلف طلایی فامش @ یاد پروانه ی زرین پر و بالی کردیم
مکتب عشق بماناد و سیه حجره ی غم @که در او بود اگر کسب کمالی کردیم
چشم بودیم چو مه شب همه شب تا چون صبح@ سینه آئینه ی خورشید جمالی کردیم
عشق اگر عمر نه پیوست به زلف ساقی @ غالب آن است که خوابی و خیالی کردیم
شهریارا غزلم خوانده غزالی وحشی @ بد نشد با غزلی صید غزالی کردیم
+ نوشته شده در  84/12/07ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط افشین  | 

Hand-made Ivory Beaded Lily
 
سوگند:
 
سوگند به كتابهايي كه در قفسه ي كهنه ي كتابخانه ام به من نگاه مي كند
 
سوگند به آخرين برگي كه از شاخه ي درخت انجير بر زمين مي افتد
 
سوگند به واژه هايي كه كبوتر وار به سوي تو پر مي كشند
 
                             به مرغ هاي آسمان نيم نگاهي هم نمي اندازم
 
                            و جواب سلام آهوان منتظر را نمي دهم
 
                                               به شرطي كه تو در كنارم باشي .( تويي كه بايد باشي و نيستي)
 
 
اين متنم براي همه ي اونايي كه عاشق واقعي هستن  .
 
آرزومند بهترين آرزوها براي شما مهربونا ....باران
 
شاد و موفق باشيد .

 

+ نوشته شده در  84/12/03ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط افشین  | 

 ما ناشادترين مردمان جهانيم



ما ناشادترين مردمان جهانيم. شادي به مفهوم واقعي آن يعني شادي روحي و باطني در زندگي ما تهي از معنا است. نه آن شادي‌هاي سطحي و گذرا كه جز تسكيني مقطعي نيست، بلكه شادي واقعي و پايدار كه در آن لذت روح و جان باشد و آدم‌ها را سرشار از مهر به يكديگر و انرژي كند.

ما ناشادترين مردمان جهانيم. در سرزمين مولانا و حافظ و سعدي و خيام هستيم كه لُب كلام‌شان رسيدن به شادي و شادكامي است. ما در سرزميني هستيم كه پيام حكيمان و عرفايش نه سوگ و عزا كه شادي در وصل معشوق است. اما دريغ كه شعرها اين روزها به كار تفأل و استخاره مي‌آيند يا عروسك‌بازي و نه وصال معشوق!

ما ناشادترين مردمان جهانيم. در عزاي مردگان‌مان صيحه مي‌زنيم، ضجه مي‌كنيم، جيغ مي‌كشيم، بر سر مي‌زنيم، شيون مي‌كنيم، سوگواري مي‌كنيم، به عزا مي‌نشينيم و انبوه مراسم مرده‌پرستي و مرده‌بازي داريم اما مذاهب ما مي‌گويند پيش خدا مي‌رويم كه سراسر مهر و آرامش است و عجبا اين ريا! و عجبا كه مرگ در چنين جامعه‌اي چقدر دشوار و جانكاه است.

ما ناشادترين مردمان جهانيم. گورستان‌هايمان تيره و تاريك و هراس‌آور در هجوم رنگ‌هاي تيره و خاكستري است. به مرگ و معاد معتقديم ولي با اعتقادات متناقض، سر خدا كلاه مي‌گذاريم و از مرگ آن‌قدر چهره‌ي هراس‌آور و منفوري ساخته‌ايم كه انگار هيچ گاه گذار پوست‌مان به دباغ‌خانه‌ي مرگ نخواهد افتاد.

ما ناشادترين مردمان جهانيم. شهرهايمان، لباس‌هايمان، همه چيزمان را تيره و تار كرده‌‌ايم. ما ملت «رنگ‌مرده»اي هستيم. رنگ پيش ما مرده است. حتي رنگ را از لباس‌هاي محلي‌‌مان كه مظهر انس انسان با طبيعت است گرفته‌ايم. ما سبز نيستيم. حتي زرد هم نيستيم. حتي سياه هم نيسيتم. هيچيم هيچ! ما دچار هيچ‌رنگي شده‌ايم چون هيچ رنگي شادمان نمي‌كند. از هيچ رنگي لذت نمي‌بريم.

ما ناشادترين مردمان جهانيم. چون غم نان، حتي دانايان را گرفتار خود كرده و اول و آخر كلام بيشتر ما رنج اقتصادي است. بيشتر مردم آن‌چنان هراس آينده دارند كه فرصت تفكر درباره‌ي چرايي زندگي خود را ندارند!

ما ناشادترين مردمان جهانيم. اقويا مثل تمام طول تاريخ به ضعفا زور مي‌گويند. (...Censored by Moderator...) و ملتيان در حال خوردن همديگر! خودمان دست به دست هم داده و زندگي را به كام يكديگر تلخ كرده‌ايم. و به راستي در اين گرگساري كه خاك وطن مي‌نامندش، حاصلش جز اندوه چيست؟

ما ناشادترين مردمان جهانيم. شادي از جامعه‌ي ما گرفته شده است. شادي را در ذهن يكايكمان كشته‌اند. جوانان به الكل و مخدر پناه مي‌برند و پنهان باده مي‌خورند كه تعزير نشوند. شادي راستين از آنان گرفته شده است. همه در حال گريز از خود و فراموشي هستند.

ما ناشادترين مردمان جهانيم. هر چه داشته باشيم باز هم ناشاديم. ميليون‌ها نفر در جهان در فقر اما شاد زندگي مي‌كنند. ميليون‌ها هندو با تنها لباسي براي بيشتر عمرشان زندگي مي‌كنند اما شاد مي‌ميرند. ولي ما بسيار دنيادوست تنگ‌چشم داريم كه تا خاك گور چشم‌شان را پر نسازد، در حرص و جوش و ولع و طمع هستند و دنيا را جز براي خودشان نمي‌خواهند.

ما ناشادترين مردمان جهانيم. اكثر ما در ديپرشن(depression) و افسردگي به سرمي‌برند. بيشتر ما بيماريم. افسرده‌ايم. خودآزار و ديگرآزاريم. لجوج و كينه‌توز و حسود و لبريز از بخليم. سرشار از كينه و نفرت و رشك و بدبيني و تهمت و بهتان و افترا نسبت به ديگران هستيم. متملق و چاپلوس و دروغگو و سطحي‌نگر و خودخواه هستيم. بيشتر ما همان ايراني مفلوك دوران قاجار هستيم كه خرت و پرت‌هاي مدرن به خودمان اضافه كرده‌ايم. امروزي شده‌ايم اما ديروزي هستيم. چگونه مي‌توان براي ما، ما ناشادترين مردم جهان، شادي را با معناي واقعي و پايدار تعريف كرد؟

از گاه‌نوشت‌هاي ناصر خالديان

 
+ نوشته شده در  84/12/03ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط افشین  | 

 
مرغ سحر
 
مرغ سحر ناله سر کن      داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار این قفس را      بر شکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس در آ      نغمه آزادی نوع بشر سرا
در نفسی عرصه این خاک توده را                 پر شرر کن
 
ظلم ظالم جور صیاد       آشیانم داده بر باد
ای خدا ای فلک ای طبیعت       شام تاریک ما را سحر کن
نو بهار است گل ببار است       ابر چشمم ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله شکن در قفس ای آه آتشین       دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل ازین      بیشتر کن   بیشتر کن   بیشتر کن
مرغ بیدل    شرح هجران    مختصر مختصر مختصر کن
 
از ملک الشعرای بهار
 
 
 
سرگشته
 
 
 
شبی که آوای نی تو شنیدم       چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم       نشانهای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی       از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
من همه شب پی تو گشته ام       از مه و مهر نشان گرفته ام
بوی تو را ز گل شنیده ام       دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی       از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
دل من سرگشته توست       نفسم آغشته توست
به باغ رویا ها چو گلت بویم       در آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
در این شب یلدا ز پی ات پویم       به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
مه و ستاره درد من می دانند       که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو       میان اشک من چو گل واشو
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
 
از هوشنگ ابتهاج
 
 
+ نوشته شده در  84/12/02ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط افشین  |